على اكبر دهخدا
1638
امثال و حكم ( فارسى )
و تمتع ما را باشد از اطمعه و ادويه ( و اشربه و اغذيه ) و عطرها همچنانكه طعام و شراب به شكم شود و علمهاى جمله روى زمين بما روزى گردانيد و هرگز پادشاهان ما بقتل و غارت و غدر و خست و بىدينى منسوب نبودند و اگر دو پادشاه را مخالفت افتادى يا صاحب دين بودندى و مادهء اصحاب فساد بغارت كردندى شهر ما را عمارت فرمودندى و براى غنيمت و تغلب و حرص مال و هواى مراد خويش بر زيردستان جنايت « 1 » ننهادندى و اگر ميان ايشان خصومت افتادى بشريعت و حجت بازداشتندى و هزار مرد از ما پيش هيچ خصم كه بيست هزار ( مرد ) بودند نشدند الا كه منصور و مظفر آمدند از آنكه بادى نبودند در قتل و حرب . شنيده باشى كه افراسياب ترك با سياووش غدر كرد در دويست موطن اصحاب ما را با او مصاف افتاد بجمله ظفر ما را بود تا آن وقت كه او را و كشندگان سياوش را بكشتند و اقليم ترك به كلى بگشودند پس امروز هركرا بفضل و طاعت شهنشاه بگذراند و خراج فرستاد سايهء حشمت خويش برو افكند و اطراف ( ممالك ) او مصون دارد از حشم خويش ( محض عنايت خواهد بود ) و بعد ازين راى بر آن موقوف است كه بغزو روم مشغول شود و تا كينهء دارا باز نخواهد از اسكندريان و خزاين و بيت المال معمور نكند و بسبب ذرارى ايشان شهرهايى كه اسكندر از فارس خراب كرد آبادان نكند نخواهد آراميد و بر ايشان التزام خراج ببايد ( گرفت ) « 2 » چنان كه هميشه بپادشاهان ما ميدادند از زمين قبط و سوريه كه در زمين عبرانيون غلبه كرده بودند بعهد قديم چون بخت النصر آنجا شد و ايشان را براى آنكه هواى بد و آب ناموافق و بيماريهاى مزمن بود و مردم ما را بدان موضع سكون و توقف ممكن نه آن ناحيت را بملك روم سپرد و بخراج قناعت كرد و تا عهد كسرى انوشيروان بدين قرار بماند . ديگر آنكه ( ادا ) « 3 » نمودى ( كه ) مرا با شهنشاه خويشى است و پيوستگى از اردشير بن اسفنديار كه بهمن خواندندى جواب من به تو آنست كه اين اردشير آخرين عظيم قدرتر است پيش من از آن اردشير اولين اگر تو خواهى از اهل بيت مادر و پدر كه پيوستگى به تو دارند كسى طلب كنى كه بيك دو خصلت از تو بهتر باشد ناچار توانى يافت و يا بى اما نه هركه بيك دو خصلت از تو پيش باشد چون تو باشد و اگر چنين بودى شايستى كه درازگوشان را بر اسبان ترجيح بودى زيرا كه سنب درازگوش سختتر از سنب اسپ است و ايشان برنج صبورتر اما آنست كه از كارها و خصايص و فضايل اعتبار جمهور ( اغلب ) راست نه شاذ و نادر را كه لغو انگارند تو بايد كه مروت خويش به كار دارى و نصيحت من قبول كنى و به خدمت بشتابى كه من خواستم ترا اجابت نكنم از انكه ترا در جواب كراهيت آيد اما ديگرباره انديشه كردم كه بچيزهاى ديگر خلاف ازين بنيكى اوليترى . ديگر آنچه برشمردى از افعال و احكام شهنشاه
--> ( 1 ) - جبايت ؟ ( 2 ) كرد ؟ ( 3 ) ؟